از یاد رفته
رفتیم و کس نگفت ز یاران که یار کو؟
آن رفتهٔ شکسته دل بی قرار کو؟
چون روزگار غم که رود، رفته ایم و یار
حق بود اگر نگفت که آن روزگار کو؟
چون می روم به بستر خود می کشد خروش
هر ذرّهٔ تنم به نیازی که یار کو؟
آرید خنجری که مرا سینه خسته شد
از بس که دل تپید که راه فرار کو؟