شهاب طلایی

همچون نسیم بر تن و جانم وزید و رفت

ما را چو گل دمی به سوی خود کشید و رفت

بر دفتر خیال پریشان من شبی

با کلْک عشق، خطّ تمنا کشید و رفت

در آسمان خاطرم آن اختر امید

دردا که چون شهاب طلایی دوید و رفت

بر گو، خدای را، به دیار که می دمد

آن صبح کاذبی که به شامم دمید و رفت