دیبای کیود
نیلوفر شبنم زدهٔ ساحل رودم
کس جامه نپوشید ز دیبای کبودم
بر آتش من ریخته خاکستر ایام
دیگر ندهد کس خبر از بود و نبودم
بی چنگی ی ِ خود چنگم و بی نایی ی ِ خود نای
در پردهٔ خاموشی دل خفته سرودم
چون غنچهٔ نشکفته، به عالم نظرم نیست
نرگس نشدم، چشم تمنا نگشودم