خاکستر خیال

دیشب که خفته بودی، در بستر خیالم

می سوخت از تمنّا، پا تا ز سر خیالم

من جام ها کشیده، از بادهٔ وصالت

تو کام ها گرفته، از دختر خیالم

شب چون به آتش تو، اندیشه پر بسوزد

شعر و ترانه گردد، خاکستر خیالم

ای تشنه کام عاشق، بس کن هوس، که ترسم

غیر از جنون ننوشی، از ساغر خیالم