دیشب
عشقش ز جان تیرهٔ من سر کشیده بود
در سنگلاخ خاطر من گل دمیده بود
چون سبز جامه، غنچه صفت، پیکر مرا
از چشم ها نهفته و در بر کشیده بود
ای باغبان عشق! تو تا با خبر شدی
لبهاش از لبم گل صد بوسه چیده بود
عشقم هزار پردهٔ پرهیزْ سوخته
شوقم هزار جامهٔ تقوا دریده بود