آشتی

چندی به قهر گر چه زما رخ نهفته بود

دیشب ز آشتی به برم تنگ خفته بود

شب تا سحر نخفته و در پیش روی ماه

گه بوسه وام داده و گاهی گرفته بود

بودم بهار حُسن که از همّت لبش

گل های بوسه بر سر و رویم شکفته بود

در پایش اوفتادم و دانست عاشقم

این راز اگرچه در دل تنگم نهفته بود