گرهٔ کور

نیستم باده تا نشاط مرا

بِرُبایی ز جام و نوش کنی

نیستم شعله تا لهیب مرا

با نفس های خود خموش کنی

نیستم عطر گل که راه برم

با نسیمی به سوی خوابگهت

نیستم رنگ شب که بنشینم

با سکوتی به دیدهٔ سیهت