اندوه

شبی از در آمد دختر من

لبش پُر شِکوه، جانش پُر زغم بود

که در مهمانی ی ِ یارانم امروز

سر شرمنده ام بر سینه خم بود

چو دانستی که مهمانم به بزمی

مرا چون گل چرا زیبا نکردی

چرا با جامه یی رنگین و پرچین

مرا با دیگران همتا نکردی