هوو

شب نخفت و تا سحر بیدار ماند

نفرتی ذرّات جانش را جوید

کینه یی، چون سیلی از سُرب مذاب

در عروق دردمند او دوید

همچو ماری، چابک و پیچان و نرم

نیمه شب بیرون خزید از بسترش

سوی بالین زنی آمد که بود

خفته در آغوش گرم همسرش