فریاد می پرست

پزشک داند و من نیز دانم این مستی

ز بیخ می کند آخر نهال هستی را،

پزشک داند و من هم، ولی چه سود؟ چه سود؟

که من ز کف ندهم نقد می پرستی را.

مرا ز کوی خود ای پیر می فروش، مران!

که جز به کوی توام، هیچ سوی، راهی نست.

به جرم عربده جویی مران، که از در تو

به هر کجا روم از دست غم پناهی نیست.