که چی؟
که چی ؟ که بمانم دویست سال، به ظلم و تباهی نظر کنم
که هی همه روزم به شب رسد، که هی همه شب را سحر کنم
که هی سحر از پشت شیشه ها، دهن کجی ی آفتاب را
ببینم و با نفرتی غلیظ ، نگاه به روزی دگر کنم
نبرده به لب چای تلخ را ، دوباره کلنجار پیچ و موج
که قصهٔ دیوان بلخ را ، دوباره مرور از خبر کنم
قفس ، همه دنیا قفس ، قفس ، هوای گریزم به سر زند
دوباره قبا را به تن کشم ، دوباره لچک را به سر کنم