به کاسهٔ خالی
به کاسهٔ این خالی، چه بوده ، که دیگر نیست؟
تفکر و هشیاری، که نیست ، سرم سر نیست
تفکر و هشیاری ؟ چه بیهوده می گویی
که دشمن آسایش، ازین دو فراتر نیست
خوشا که چنین مستم ، ز خویش برون هستم
به کو به مفرسا در ، که کس پس این در نیست
که خفته چنین با من ، تو پیرهنی یا تن
که با تو مرا خفتن ، پذیرهٔ باور نیست