گو آفتاب برآید
آیات مصحف عشقم، کس خواندنم نتواند
وان کس که مدعیم شد ، غیر از دروغ نخواند
چونان سیاوش پاکم ، از دود و شعله چه باکم
آتش به رخت سفیدم ، خاکستری نفشاند
دل را برابر یاران، چون گل به هدیه نهادم
دیوانه آن که به تهمت ، خون از گلم بچکاند
آن شبنمم که سراپا ، در انتظار طلوعم
گو آفتاب براید ، وز من نشانه نماند