در رثای ژاله اصفهانی

به زنده ماندن در این دیار،چه پای سختی فشرده ام‏

چه مرگ ها آزموده ام ، ولی- شگفتا- نمرده ام‏

در آن دو مشک سفید صاف، به سینه روستایی اش ‏

چه نوش با شیر دایه بود ، که مایه از خضر برده ام؟

نه خضر، بل چون کلاغ پر ، به سبز و زرد و به گرم و سرد

گذشتن چار فصل را ، قریب سیصد شمرده ام

غم عزیزان و دوستان - یکی به غربت، یکی به بند-‏

چنین نفس گیر مانده دیر ، چو بار سنگینی به گرده ام‏