برای روشنک داریوش
زن، سختکوشی و زیبایی، با تخته پاره و تنهایی
بازو گشوده و میراند، بر موجها به شکیبایی.
در بیکرانی آبی ها، پیچیده از همه سو با او
سرسام آتش خورشیدی، اوهام سرکش دریایی.
اوج و فرود و فرارفتن، ناخوانده تا همه جا رفتن
در بیکرانی آبیها، با موج، فاصله پیمایی.
زرد و کبود و درخشیدن، کولاک برق و شرف دیدن
چندان که دیده ناچارش، بیزار مانده ز بینایی.