لمعه
خون دل و گلوله و باروت ، با آن سه رادمرد چه کردند
آن هر سه ایستاده آزاد ، اینک اسیر تربت سردند
مرد خدا و مصلح و استاد ، هریک زبان مردم خاموش
رفتند و چون تعرض فریاد ، دیگر به سینه باز نگردند
ای زادگاه پاک من ای خاک ، ناگاه تخت سینه گشودی
در خون خود تپیده درونت ، بسیار کودک و زن و مردند
این جاهلان که دست به کارند ، گوش سخن نیوش ندارند
رنج است این ! به سود چه راحت، باصلح پیشگان به نبودند