برف

پاسی از شب رفته بود و برف می‌بارید

چون پر افشانی پر پهای هزار افسانهٔ از یادها رفته

باد چونان آمری مأمور و ناپیدا

بس پریشان حکمها می‌راند مجنون وار

بر سپاهی خسته و غمگین و آشفته

برف می‌بارید و ما خاموش

فارغ از تشویش

نرم نرمک راه می‌رفتیم