خفتگان

خفتگان نقش قالی، دوش با من خلوتی کردند

رنگشان پرواز کرده با گذشت سالیان دور

و نگاه این یکیشان از نگاه آن دگر مهجور

با من و دردی کهن،‌ تجدید عهد صحبتی کردند

من به رنگ رفته‌شان، وز تار و پود مرده‌شان بیمار

و نقوش در هم و افسرده‌شان، غمبار

خیره ماندم سخت و لختی حیرتی کردم

دیدم ایشان هم ز حال و حیرت من حیرتی کردند