قصه شهر سنگستان

دو تا کفتر

نشسته‌اند روی شاخهٔ سدر کهنسالی

که روییده غریب از همگنان در دامن کوه قوی پیکر

دو دلجو مهربان با هم

دو غمگین قصه گوی غصه‌های هر دوان با هم

خوشا دیگر خوشا عهد دو جان هم‌زبان با هم

دو تنها رهگذر کفتر

نوازش‌های این آن را تسلی بخش