آواز چگور

وقتی که شب هنگام گامی چند دور از من

نزدیک دیواری که بر آن تکیه می‌زد بیشتر شب‌ها

با خاطر خود می‌نشست و ساز می‌زد مرد

و موج‌های زیر و اوج نغمه‌های او

چون مشتی افسون در فضای شب رها می‌شد

من خوب می‌دیدم گروهی خسته از ارواح تبعیدی

در تیرگی آرام از سویی به سویی راه می‌رفتند

احوالشان از خستگی می‌گفت، اما هیچ یک چیزی نمی‌گفتند