در آن لحظه

در آن لحظه که من از پنجره بیرون نگاه کردم

کلاغی روی بام خانهٔ همسایهٔ ما بود

و بر چیزی، نمی‌دانم چه، شاید تکه استخوانی

دمادم تق و تق منقار می‌زد باز

و نزدیکش کلاغی روی آنتن قار می‌زد باز

نمی‌دانم چرا، شاید برای آنکه این دنیا بخیل است

و تنها می‌خورد هر کس که دارد

در آن لحظه از آن آنتن چه امواجی گذر می‌کرد