صبح

چو مرغی زیر باران راه گم کرده

گذشته از بیابان شبی چون خیمهٔ دشمن

شبی را در بیابانی - غریب اما - به سر برده

فتاده اینک آنجا روی لاشهٔ جهد بی حاصل

همه چیز و همه جا خسته و خیس است

چو دود روشنی کز شعلهٔ شادی پیام آرد

سحر برخاست

غبار تیرگی مثل بخار آب