آن پنجره

امشب چو ز شب اغلبی سر آید

و آفاق لب از گفت و گو ببندد

تا از پس ِ آن قلهٔ جنوبی

فانوس ِ شبان یک شکر بخندد

آن پنجره را باز می‌کنم، باز

آن پنجره را باز می‌گذارم

ای نور سرشت، ای نسیم پیکر

چون خنده زد آن روشن خجسته