بی سنگر

در هوای گرفتهٔ پاییز

وقت بدرود شب، طلوع سحر

پیله‌اش را شکافت پروانه

آمد از دخمهٔ سیاه به در

بال‌ها را به شوق بر هم زد

از نشاط تنفس آزاد

با نگاهی حرصی و آشفته

همره آرزو به راه افتاد