شعر
چون پرندهای که سحر
با تکانده حوصلهاش
میپرد ز لانهٔ خویش
با نگاه پر عطشی
میرود برون شاعر
صبحدم ز خانهٔ خویش
در رهش، گذرگاهش
هر جمال و جلوه که نیست
چون پرندهای که سحر
با تکانده حوصلهاش
میپرد ز لانهٔ خویش
با نگاه پر عطشی
میرود برون شاعر
صبحدم ز خانهٔ خویش
در رهش، گذرگاهش
هر جمال و جلوه که نیست