نظاره

۱

با نگهی گمشده در کهنه خاطرات

پهلوی دیوار ترک خورده‌ای سپید

بر لب یک پله چوبین نشسته‌ام

با سری آشفته، دلی خالی از امید

می‌گذرد بر تن دیوار، بی شتاب

در خط زنجیر، یکی کاروان مور

نامتوجه به بسی یادگارها