مشعل خاموش

لب‌ها پریده رنگ و زبان خشک و چاک چاک

رخساره پر غبار غم از سال‌های دور

در گوشه‌ای ز خلوت این دشت هولناک

جوی غریب ماندهٔ بی آب و تشنه کام

افتاده سوت و کور

بس سال‌ها گذشته کز آن کوه سربلند

پیک و پیام روشن و پاکی نیامده ست

وین جوی خشک، رهگذر چشمه‌ای که نیست