قصه ای از شب

شب است

شبی آرام و باران خورده و تاریک

کنار شهر بی غم خفته غمگین کلبه‌ای مهجور

فغان‌های سگی ولگرد می‌اید به گوش از دور

به کرداری که گویی می‌شود نزدیک

درون کومه‌ای کز سقف پیرش می‌تراود گاه و بیگه قطره‌هایی زرد

زنی با کودکش خوابیده در آرامشی دلخواه

دود بر چهرهٔ او گاه لبخندی