گرگ هار

گرگ هاری شده‌ام

هرزه پوی و دله دو

شب درین دشت زمستان زدهٔ بی همه چیز

می‌دوم، برده ز هر باد گرو

چشم‌هایم چو دو کانون شرار

صف تاریکی شب را شکند

همه بی رحمی و فرمان فرار

گرگ هاری شده‌ام، خون مرا ظلمت زهر