فسانه

گویا دگر فسانه به پایان رسیده بود

دیگر نمانده بود به رایم بهانه‌ای

جنبید مشت مرگ و در آن خاک سرد گور

می‌خواست پر کند

روح مرا، چو روزن تاریکخانه‌ای

اما بسان باز پسین پرسشی که هیچ

دیگر نه پرسشی ست از آن پس نه پاسخی

چشمی که خوش‌ترین خبر سرنوشت بود