پرنده ای در دوزخ

نگفتندش چو بیرون می‌کشاند از زادگاهش سر

که آنجا آتش و دود است

نگفتندش: زبان شعله می‌لیسد پر پاک جوانت را

همه درهای قصر قصه‌های شاد مسدود است

نگفتندش: نوازش نیست، صحرا نیست، دریا نیست

همه رنج است و رنجی غربت آلود است

پرید از جان پناهش مرغک معصوم

درین مسموم شهر شوم