پند

بخز در لاکتی حیوان! که سرما

نهانی دستش اندر دست مرگ است

مبادا پوزه‌ات بیرون بماند

که بیرون برف و باران و تگرگ است

نه قزاقی، نه بابونه، نه پونه

چه خالی مانده سفرهٔ جو کناران

هنوزی دوست، صد فرسنگ باقی ست

ازین بیراهه تا شهر بهاران