چاووشی

بسان رهنوردانی که در افسانه‌ها گویند

گرفته کولبار ِ زاد ِ ره بر دوش

فشرده چوبدست خیزران در مشت

گهی پُر گوی و گه خاموش

در آن مهگون فضای خلوت افسانگیشان راه می‌پویند

ما هم راه خود را می‌کنیم آغاز

سه ره پیداست

نوشته بر سر هر یک به سنگ اندر