غزل شمارهٔ ۲۴۳۷

ای یوسف خوش نام هی در ره میا بی‌همرهی

مسکل ز یعقوب خرد تا درنیفتی در چهی

آن سگ بود کو بیهده خسپد به پیش هر دری

و آن خر بود کز ماندگی آید سوی هر خرگهی

در سینه این عشق و حسد بین کز چه جانب می‌رسد

دل را کی آگاهی دهد جز دلنوازی آگهی

مانند مرغی باش هان بر بیضه همچو پاسبان

کز بیضه دل زایدت مستی و وصل و قهقهی