غزل شمارهٔ ۲۴۳۸
دزدید جمله رخت ما لولی و لولی زادهای
در هیچ مسجد مکر او نگذاشته سجادهای
خرقه فلک ده شاخ از او برج قمر سوراخ از او
وای ار بیفتد در کفش چون من سلیمی سادهای
زد آتش اندر عود ما بر آسمان شد دود ما
بشکست باد و بود ما ساقی به نادر بادهای
در کار مشکل میکند در بحر منزل میکند
جان قصه دل میکند کو عاشقی دل دادهای