غزل شمارهٔ ۲۴۴۵

از بامدادان ساغری پر کرد خوش خماره‌ای

چون فرقدی عرعرقدی شکرلبی مه پاره‌ای

آن نرگس سرمست او و آن طره چون شست او

و آن ساغری در دست او هر چاره بیچاره‌ای

چنگ از شمال و از یمین اندر بر حوران عین

در گلشنی پر یاسمین بر چشمه‌ای فواره‌ای

ای ساقی شیرین صلا جان علی و بوالعلا

بر کف بنه ساغر هلا بر رغم هر غم باره‌ای