برگ گل
اینسان که شعلهخیز بوَد نالههای من
پُر آتش است سینهٔ دردآشنای من
گر دلنشین بوَد سخنانم شگفت نیست
هر دم بلند میشود از دل صدای من
آن راز سر به مُهر که داغ دل من است
من دانم و دل من و داند خدای من
دعوت مکن زمانه به جاه و حشم مرا
هرگز بر استخوان ننشیند همای من