بلا ردِّ بلا

روزی چپکی از زبر شاخ به پا شد

تا طعمهٔ نغزی به کف آرد به هوا شد

بر نول کج و پنجهٔ خونریز نظر کرد

مغرور به اسباب شکار ضعفا شد

در جست‌و‌جوی صید نگاهی به زمین کرد

بر سبزگکی صعوگکی جلوه‌نما شد

آن‌گونه فرو شد به سرش تیز که گویی:

تیری ز کمان جانب آن‌صعوه رها شد