تشنگی

بر سر مژگان یار من مزن انگشت

آدم عاقل به نیشتر نزند مشت

پرده چو باد صبا ز روی تو برداشت

ریخت به خاک آبروی آتش زرتشت

پیش لبت جان سپردم و به که گویم

بر لب آب حیات، تشنگیم کشت

پشت مرا اگر غمت شکست، عجب نیست

بار فراق تو، کوه را شکند پشت