پیمان

نه ایوان آرزو دارم، نه می‌ترسم ز زندانی

پیام زندگی گویم ز انسانی به انسانی

چو منصور ار سخن گویم، به دارم می‌کشند این‌جا

ز بینایان نمی‌یابم یکی چشم سخن‌دانی

مرا آزردگیِّ دیگران آزرده می‌سازد

به قلب من خَلَد خاری که گیرد جا به دامانی

ز من پرسید رنج ناتوانان را، که می‌داند

زبان آرزوهای پریشان را پریشانی