عید من

گفتم به دل: ز آینه‌ات گرد غم بشوی

فرداست روز عید و زمان مسرَّت است

بگذر ز فکر رنج‌بریّ و توانگری

کاین از چه محو غصّه و آن مست عشرت است

گر توده‌ای به داغِ تمنّا کباب شد،

ور دسته‌ای خراب شراب شرارت است،

گر کودکی به حسرت کالای نو بسوخت،

ور قلب مادری، به غمش پُر ز محنت است،