دلبر فرزانه

طالب طرّه خم در خم جانانه شدم

عاقلان سلسله آرید که دیوانه شدم

در جهان بودنم از دوستی اوست بلی

شایق گنج بدم، ساکن ویرانه شدم

خادم مسجد آدینه اگر بودم دوش

از دم پیر مغان خازن میخانه شدم

نکنم سجده بشکرانه چرا تا که چنین

فارغ از صومعه و سبحۀ صد دانه شدم