غزل شمارهٔ ۲۴۵۴

عیش جهان پیسه بود گاه خوشی گاه بدی

عاشق او شو که دهد ملکت عیش ابدی

چونک سپید است و سیه روز و شب عمر همه

عمر دگر جو که بود ساده چو نور صمدی

ای تو فرورفته به خود گاه از آن گور و لحد

غافل از این لحظه که تو در لحد بود خودی

دیدن روزی ده تو رزق حلال است تو را

گرم به دکان چه روی در پی رزق عددی