بهار وزمستان

پسرم، ای " سروش " کوچک من!

ای چراغ شبان تار پدر!

تو یکی غنچه ای و من گل پیر -

تو شکفتی، ولی پدر پژمرد -

خرمی رفت از بهار پدر.

***

آمدی، تا پدر به خویش آید

نرم نرمک، ره سفر گیرد.