بیمار
سرم سنگ، دهانم تلخ، چشمم شمع بی نور ست ـ
نفس در سینه زندانیست ـ
چو روز آید بچشمم دختر خورشید، بیمارست ـ
شبانگه در نگاه من عروس ماه؛ رنجورست ـ
تمام شهر، گورستان وهم انگیز ـ
سراسر خانه ها آرامگاه سرد و متروکست ـ
فضا انباشته از بوی تند سدر و کافورست
و هر جا دیده میچرخد ـ