شهر طلایی
میدود در پیکرم خوابی پریشان
خواب می بینم که در آنسوی دریا در جهانی دور-
از درو دیوار یک شهر طلایی-
میچکد باران نور رنگ رنگ از هر چراغی
هر هوسجو از زنی خود کامه میگیرد سراغی
میخزد در هر سرا بر هر پرند سینه یی لبهای داغی.
کوچه ها از نکهت سکر آور بس عطر مالامال-
قصرها از بانگ موسیقی گرانبارست