گرداب

غوغای توفانی که کار مرگ می کرد ـــ

انگیخت در گرداب دریائی بلائی

کشتی شکست و باد بان را باد بر کند

آشفته شد چون موج دریا ،نا خدائی

او بود و فرزندان رنگ از رخ پریده ـــ

او بود ودریا بود وتوفان و بلا بود

بیچاره ، در چنگال توفانی بلا خیز

چشمش به فرزندان و دستش بر خدا بود