شمارهٔ ۵۲ - ضیمران

ضیمرانی در بن بید معلق جاگرفت

پنجهٔ نازک به خاک افشرد وکم کم پاگرفت

سایهٔ بید معلق هر طرف پیرامنش

پرده پیش پرتومهر جهان‌آرا گرفت

شاخ نیلوفر چوکرمی سر ز جا برکرد وگفت

وای من کز ضعف نتوانم دمی بالاگرفت

از ورای شاخ گفت و تابش خورشید را دید

کاش بتوانستمی یک‌لحظه جای آنجاگرفت