شمارهٔ ۱۱۳ - روزه گشای

شاد شد دوش ز دیدار من آن ترک پسر

من ازبن شادکه او برده مه روزه به سر

من کمان کردم کز روزه تبه گردد و زار

آن رخ روشن وآن دولب چون لالهٔ تر

شکر یزدان را کان ماه نیازرده بسی

آری از روزه نیازارد رخشنده قمر

تاخت دوشینه سوی کوی پی دیدن ماه

وز پی دیدن او خلق نمودند حشر