شمارهٔ ۱۲۲ - هدیه باکو

روزآدینه ببستیم زری رخت سفر

بسپردیم ره دیلم و دریای خزر

بر بساطی بنشستیم سلیمان کردار

که صبا خادم او بود و شمالش چاکر

به یکی پرش از دشت رسیدیم به کوه

به دگر پرش از بحر گذشتیم به بر

رهبرما به سوی قاف یکی هدهد بود

هدهدی‌غران چون شیر و دمان چون صرصر